حكيم ابوالقاسم فردوسى

120

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

ايران آن درفش سياه را نگون يافتند ، به سوى گيو پهلوان روى نهادند و از آن ديده‌گاه فرياد كشيدند و فرستاده‌اى را به شتاب به سوى گيو روانه ساختند و او را پيام دادند كه : بدان كه بيژن آن درفش سياه را سرنگون ساخت و همچون شيرى با پيروزى بيآمد . گيو به مانند ديوانگان به هر سو مىدويد و مىناليد و به هر كسى مىخروشيد . پيوسته از آن پسر دلاورش آگهى مىجست و به هنگامى كه بايد سور مىكرد ، ماتم آورده بود . پس چون از بيژن به دو آگهى رسيد ، شتابان به سوى فرزند روى نهاد . چون چشمش به آن پسر گرامى افتاد ، چنان كه سزاوار بود ، از اسپ فرود آمد و بر خاك بغلتيد و سر بر زين نهاد و بر پروردگار دادگر آفرين بخوان . آنگاه بار ديگر آن فرزند جوان و دلير و خردمندش را در بر گرفت . سپس از آنجا ستايش‌كنان به سوى گودرز - آن سالار شاه - روى نهادند . چون گودرز پهلوان را از دور بديدند ، نبيره‌اش - بيژن - كه سر هومان پهلوان را به فتراك بسته بود ، با زرهى پر خون و سرى پر از خاك ، از پشت آن اسپ سرخ و سفيد فرود آمد و جنگ افزار و سر و اسپ هومان را به پيش گودرز سپهدار برد . گودرز پهلوان چنان از بيژن شاد شد كه گويى مىخواست روان از تنش بيرون شود . پس به دادار و آن اختر و بخت بيدار آفرين بسيار كرد و آنگاه به گنجور فرمود : تاجى با جامه‌اى خسروانى بيآور . و بدين سان جامه‌اى با زمينهء زر كه بر آن گوهر بافته شده بود ، به همراه تاجى به درخشانى خورشيد و كمر و دَه اسپ زرّين لگام و ده ريدك پرى روى زرّين كمر بيآوردند . گودرز پهلوان همهء آنها را به بيژن داد و گفت : از گاهِ سام شير ، هيچ‌كس تا كنون اژدها را به زير نيآورده بود . تو با اين تيغ و دستانت ، سپاه را گشودى و دل شاه تركان را برشكستى . پس سپاهيان ما نيز همگى بسان شير ، سوار بر اسپانى بادپاى ، خواهند شتافت . شبيخون كردن نستيهن و كشته شدن او از سوى ديگر ، پيران با دلى خسته از درد و چشمانى پر اشك ، خشمآگين ، كسى